تبليغاتX
پیک سحر
روزی گذرد زمان وحشت ××× پیکی زبهار خواهد آمد

حافظ که ز چشمان قشنگ تو غزل ساخت


هركس كه ترا دید به چشمان تو دل باخت


نقاش غزل تا كه به چشمان تو پرداخت


دیوانه شد از طرز نگاهت قلم انداخت

+ نوشته شده در  Thu 5 Mar 2009ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط  علی حکمت  | 

 

 

  

زندگی ام به تنهایی گذشت و می گذرد

 

با غم درد و جدایی گذشت و می گذرد

 

 

 

me_sultan2000@yahoo.com

arezoonew@gmail.com

۳۴۶۸-۷۳۱-۰۷۹-۹۳+

 

 

+ نوشته شده در  Sun 22 Jan 2006ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط  علی حکمت  | 


نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم

نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم

من و اين کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده‌ام و مهر ببايد به دهانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم

گرچه ديری است خموشم، نرود نغمه ز يادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

ياد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بيد ضعيفم که ز هر باد بلرزم
دخت افغانم و برجاست که دايم به فغانم

+ نوشته شده در  Tue 29 Nov 2005ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط  علی حکمت  | 

بچه ها وقت یا د تون نره !!! دوستدارت كيوان

+ نوشته شده در  Tue 22 Nov 2005ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط  علی حکمت  | 

جوانی، پرشور ترین و بانشاط ترین فصل زندگی است. همه آنهایی که به جایی

رسیده اند ، موفقیت خودرامرهون تلاش شبانه روزی این فصل پر برکت زندگی

دانسته اند. استعداد های که در وجود جوانان در این دوره شکوفا می شود، چشمگیر

 و با اهمیت است. جوان درین دوران، نیروی خود را درمی یابد که احساس

می کند میتواند به هدف های بسیار بزرگی دست یابد. آرزوهایی را در سر می

پروراند که تحقق آنها امکان پذیر و بسیار مطلوب است. چشم به افق های می

دوزد که رسیدن به آنها،خوشبختی را برای خود و جامعه به ارمغان می آورد. اما در

راه رسیدن به این همه آرزوهای خوب، موانع زیادی نیز سر راه او قرار دارد. جوان

موفق، جوانی است که موانع راه رشد خویش را بشناسد و با استقامت در راهی

که در پیش گرفته است ، موانع را یکی پس از دیگری پشت سر بگذارد. اگر هدف در

زندگی درست انتخاب کرده باشد، جوان می تواند هرمانعی را که برای رسیدن به

آن درمقابل پای خود می بیند ، از میان بر دارد و یا با تدبیر از کنار آن به سلامت

بگذرد. در این مسیر پر فراز و نشیب، آنچه که انگیزهای انسان را برای رسیدن به

هدفهایش سست می کند، قطعا مانع راهیابی به مقصد است. حالا هرچه هدف

های انسان بزرگ تر و متعالی تر باشد، مشکلات و سنگلاخ های مسیر راه نیز

سخت تر است.

     یکی از عوامل که همواره مارا برای رسیدن به هدف یاری می دهد و انگیزه های از

دست رفته مارا باز می گرداند، آشنایی با فراز و نشیب زندگی انسان های موفق و

بزرگ است. جوان موفق با مطالعه زندگی انسان های بزرگ، نه تنها انگیزه های

قوی تری برای ادامه راه خویش می یابد، بلکه چه بسا افق های بسیار روشن و

تازه تری در مقابل روی او گشوده می شود که قبلا اصلا به آنها فکر نمی کرد. یکی

از تجربه های ارزشمند کسانی که به هدف های بزرگ خود رسیده اند، این بوده

است که همه آنها در مسیر موفقیت خود، افرادی را به عنوان الگو و راهنما

در زندگی انتخاب کرده اند. بعضی از این الگوهای بزرگ در دوره حیات آن فرد، زنده

بوده و مستقیما آنها را رهنمایی کرده اند و بعضی ها نیز دهها و نیز صد ها سال

پیش از دنیا رفته اند. اما به هرحال، تاریخ زندگی آنها ، راهنمای آن بزرگان بوده است.

این تجربه ارزشمند، تجربه مشترک زندگی همه انسان هاست. اگر تو نیز بخواهی

از این تجربه بزرگ بهره مند شوی، حتما باید در زندگی (الگو هایی) داشته باشی.

نظر شما چیست؟؟

+ نوشته شده در  Sun 20 Nov 2005ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط  علی حکمت  | 

 

شاگردي از استادش پرسيد : عشق چيست ؟

استاد در جواب گفت : به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني !
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد چه اورده اي ؟
شاگرد با حسرت جواب داد : هيچ ! هر چه جلو مي رفتم خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پر خوشه ترين تا انتهاي گندم زار رفتم

استاد گفت عشق يعني همين !
شاگرد پرسيد : پس ازدواج چيست ؟ استاد گفت به جنگل برو و بلند ترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي !

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت
استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد ؟ و او در جواب گفت به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم
انتخاب كردم ترسيدم كه اگر جلو بروم باز هم دست خالي برگردم
استاد باز گفت ازدواج يعني همين!

+ نوشته شده در  Sat 19 Nov 2005ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط  علی حکمت  | 

باز هم سلام

اي خدا  DISK دلم FORMAT مكن
FIELD مـا را خالي از بركت مـكن
 OPTION غـم را خـدايا ON مـكـن 
FILE اشكم را خدايا  RUN مكن
 DELTREE كـن شاخه هـاي غصه را
سـردي و افـسـردگـي را، هـر سـه را
 JUMPER شـادي بيا تا  SET كنيم
سيستم انـدوه را  RESET كنيم
نـام تـو  PASSWORD درهـاي بهشت
آدرس  E_MAIL سايت سرنوشت
اي خــدا روز ازل  CAD داشــتـي
MOUSE بود اما مگر PAD داشتي
كه چـنيـن طـرح  3D مــي زدي
طرح خود بر روي  CD مي زدي
تـا نـيفـتد  BUG در انـديشـه مــان
تـا كـه ويـروسـي نگـردد ريشـه مـان
اي خــدا از بـهــر مــا ايـمـن فـرسـت
بهـر دلـهاي پـر آتـش  FAN فرست
اي خــدا حــرف دلـــم بـا كـي زنــم 
HELP مي خـواهم كه  F1 مي زنم

+ نوشته شده در  Sat 19 Nov 2005ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط  علی حکمت  | 


من مي گم بهم نگاه كن
تو مي گي كه جون فدا كن

من مي گم چشات قشنگه
تو ميگي دنيا دو رنگه

من مي گم دلم اسيره
 تو مي گي كه خيلي ديره

من مي گم چشات و واكن
تو مي گي من و رها كن

من مي گم قلبم و نشكن
تو مي گي من مي شكنم من ؟

من مي گم دلم رو بردي
تو مي گي به من سپردي ؟

 من مي گم دلم شكسته است
تو ميگي خوب ميشه خسته است

من مي گم بمون هميشه
تو مي گي ببين نمي شه

من مي گم تنهام مي ذاري
تو مي گي طاقت نداري

من مي گم تنهايي سخته
تو مي گي اين دست بخته

من مي گم خدا به همرات
 تو مي گي چه تلخه حرفات 

من مي گم  كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت

من مي گم خدا به همرات
تو مي گي چه تلخه حرفات

من مي گم كه تا قيامت
برو زيبا به سلامت

کودکانه
+ نوشته شده در  Mon 5 Sep 2005ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط  علی حکمت  | 

   

      بنام تک نوازنده گیتار عشق

 

سلام به آن چهرهء نور

 

 که برآن می تابد

 

و راز ها را آشکار می سازد

 

اشک ها سرازیر می شود

 

مژگان طلایی غم را حس می کنند

                                   

و بسوی رنگ سبز زندگی می نگرد

 

و زندگی را معنی می کند

 

نگاهت ، نگاه خداست

 

مهر تو ، مهر مهربانان

 

اشک ها همچون گوهر

                               

پایین می آید و بروی الماس می چکد

 

چه زیباست

 

زندگی سبز و آرزوی آبی.......... 

 

 

 

 

**********************

       جوانی

 

درگلستان جوانی رنگ و بو گم کرده ام

 سرو آزادم خدایا آرزو گم کرده ام

 من نه خود گشتم اسیر خط و خال دلبران       

 طالع ما در ازل جز وحشت دنیا نبود

 تا ابد من ناله ها و های و هو گم کرده ام

 مصرع داغم کتاب جستجو گم کرده ام

 وحشت آباد جهان جز عشق چیزی کم نداشت 

 معنی لب خنده را من در گلو گم کرده ام

 عمر من در شوق دیدارت بسر شد و نشد        

 کام ما حاصل ولیکن آبرو گم کرده ام

 هندی کوی برو از درگه زیبای شهر   

 من جوانی را به پای حُسن او گم کرده  ام

 میروم با حسرت سرشار از عشق "کسی "

 من چسان هامی بگویم چار سو گم کرده ام

 

 **********************

الهی که چشمات دردغم نبینه

 

                  یاد تو

زبس به یاد تو من شب  خدا خدا کردم

 

به بارگاه خدا محشری به پا کردم

 

قسم به چشم تو در عشق من ریای نبود

 

اگر چه گریه و زاری بی ریا کردم

 

به یاد دامنت افتاده ام چو طفل یتیم

 

سری به زانو ز غم برده گریه ها کردم

 

فزون ز طاقت من بود این غم سنگین

 

ز بار های گران پشت خود دو تا کردم

 

توهم چنان نفس من حیات بخش منی

 

به هر نفس که کشيدم ترا دعا کردم

 

هوای بلهوسی نیست درسرم باز آ

 

که عشق پاک ترا از هوس جدا کردم

 

کجا برم به کی بسپارمش نماند غریب

 

دلی که  با غم عشق تو مبتلا کردم

 

بریدم از همه عالم به همت غم تو

 

بدست حادثه سر رشته  را رها کردم

 

 

 

       به تو دل می بندم

 

 به تو دل می بندم

بتو دل می بندم
بتو جان می بازم
بتو ای آنکه رسیدی به من از شهر امید
بتو ای آنکه تنت چون گل یاس است سپید
بتو ای همسفر خلوت من
که ترا می نگرم هر شبه از قصر خیال
بتو دل می بندم
بتو جان می بازم
بتو ای دختر مهتاب بهار
نگهت عاطفه خیزو لب تو عاطفه بار
هرنگاه تو چو خورشید بودگاه طلوع
ولبت چون گل شبنم زده در صبح بهار
میدمد از لب پر وسوسه ات بوسه عشق
و از نگاهم چو ابر
می چکد برنگه سبز تو باران نیاز
ای دوچشمت همه سبز
ای نگاهت همه ناز
بتو دل می بندم
بتو جان می بازم

 

 

       هنوز
هنوز شمع شب افروز انجمن باقیست
هنوز رشته امید من به تن بـــاقیست
گمان مبر که سفر کردی رفتی از یادم
هنوز خانه عشق تو در وطــن باقیست
مشو ز آمدن بــــاد پایــــیز افسرده
هنوز برگ گل لاله و سمن بــاقیست
مرا به خویش فراخوان که در سکوت زمان
هنوز داغ دل من به پیرهن بـــاقیست
سکوت اشک مرا کم مدان به بزم طرب
هنوز شعر تو در هررگ سخن باقیست
زبعد مردن هامی سرود دلــــکش او
به برگ لاله و گل شاخ یاسمن باقیست

 

 

     سپیده عشق

 
آسمان همچون صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خواب ست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر به روی دفتر خویش
تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه... گویی ز دخمه ی دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه ی تو
می شکوفد لاله ی گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پرنور
می درخشد میان هاله ی راز
ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همراه نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید
آه... باور نمیکنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بی گمان زان جهان رویایی
زهره برمن فکنده دیده ی عشق
می نویسم در دفتر خویش:

((جاودان باشی ای سپیده ی عشق!))

 

 

    تو که باور می کنی


هیچ کسی باور نکند، تو که باور می کنی
هیچ کسی نشنود، تو که می شنوی
هیچ کسی نفهمد، تو که می فهمی
هیچ کسی نبیند ، تو که می بینی
هیچ کسی نشناسد، تو که می شناسی
هیچ کسی نپذیرد، تو که می پذیری
هیچ کسی نخواهد، تو که می خواهی
هیچ کسی نتواند، تو که می توانی
هیچ کسی نباشد، تو که هستی
هیچ کسی نبخشد، تو که می بخشی
هیچ کسی یادش نباشه، تو که یادت هست
هیچ کسی حواسش نباشه، تو که حواست هست
 هیچ کسی صبر نکنه، تو که صبر می کنی
هیچ کسی پنهان نکند، تو که پنهان می کنی
هیچ کسی نماند، تو که میمونی
هیچ کسی دوست نداشته باشه، تو که دوست داری
هیچ کسی مهربان نباشد، تو که هستی
هیچ کسی که تو نمی شود

 

       لحظه ها
به هر سو می روم ای آشنا در جستجوی تو
ولی از تو سراغی نیست
نه در اینجا نه در آنجا
ترا می جویم و هرلحظه ای در انتظار تو
که آیا باز خواهی گشت ای پیدای نا پیدا
بیادم باز می آمد که می گفتی !
تمام زندگی یک لحظه دیدار می باشد
و آن یک لحظه ای دیدار عشق است و تمنایی
و دیگر ارزش هرگز ندارد درچنین ایام نکبت بار
که بوم شوم بد بختی کند هرلحظه غوغایی
و ما و تو جدا گردیم از هم عاقبت روزی
ولی باور نمی کردم
که بودم مست از عشق دل انگیز تو ( آن لحظه)
و این لبهای داغ من که سوزان تر بود از کوره آتش
و در آب زلال بوسه های تو که چون باران رحمت بود
لبی تر کرده بودم من
زغوغای جهان آسوده بودم من
برایم زندگی تلخ است
واین سخت است بی تو من
در این شبهای تنهایی سرایم نغمه مرگم
و در کنجی نشسته یاد ایامی که می گفتی
تمام زندگی یک لحظه دیدار می باشد
و آن یک لحظه دیدار عشق است و تمنایی
ولی باور نمی کردم

                         ای مسافر!

      رفتي كه اهل كجايي

 مسافر به چشمم ولي آشنايي مسافر تورامنتظربوده ام ديرگاهيست وگفتم كه حتماًمي آيي مسافر بميرم برايت كه تنهاتريني توهم نيزهمدردمايي، مسافر تورابيشتر ازخودم دوست دارم برايم تومثل خدايي، مسافر بيا تا براي تو فالي بگيرم كه درگيرصدماجرايي مسافر ببخشيداگردست تقدير مي خواست ميان من و توجدايي مسافر كه من كمترازيك غزل با تو هستم نگويي كه توبي وفايي مسافر دلم را،دلم رابه نام توكردم ببر تا به هر ناكجايي مسافر


 

درحسرت ديدار تو آواره ترينم

 

زندگي را با تو مي خواهم
 خنده هاي دلنشين را با لبان تو مي خواهم جز تو هرگز از عشق سخن نخواهم گفت
زندگي بي تو سراسر درد و اندوه است فقط اين را بدان كه با تو مي خندم به ياد تو گريه مي كنم و روزي در عشق تو مي ميرم در اعماق وجودم به دنبال جمله اي پر از احساسم اما كلمه اي كه قابل ستايشت باشد نمي يابم ناچار آرزوهاي ديرينه قلبم را مي شكافم و از درون آن قطره خوني بنام سلام تقديمت مي كنم بله سلام سلامي با هزاران بوسه وبه همراه گل سرخ دوستي .
 گل قشنگم يا بهتر بگم تمام وجودم

 

 

 

 

      مناجات

 

 خدایا نیرویی بخش تا درون آدمها رو بتوان دید!
خدایا به من یاد بده چطور خودم را همانطوری که هستم به همه نشان بدهم !
خدایا این احساس رو در دل همه قرار بده که نباید نسبت به هر کسی سوء ظن داشت!
خدایا کمک کن تا چشمان خود  را به روی زرق و برق و هوسهای دنیا ببندیم و عاشقانه همدیگر را دوست داشته باشیم!
خدایا این توانایی را به ما عطا کن که هر عملی که انجام می دهیم تنها برای رضای تو باشد و نه چیز دیگه !
خدایا به ما یاد بده که وقتی بدی از کسی دیدیم به آسانی اورا ببخشیم و سعی کنیم که هرگز به کسی بدی نکنیم.
خدایا کمک کن تا در همه مراحل زندگی مان انسان باشیم و مثل کوهی در برابر گناه ها پایبندی کنیم
خدایا کمک کن تا همه نیت های خالص رو خالصانه درک کنند تا دلهایی که از سوء ظن ها ی بیجای دیگران زخم بر می دارد و می شکند کم کم با اعتماد و اتکای دیگران التیام پیدا کند.
خدایا کمک تا هر چی در دل همه هست به روی زبان شان بیاید تا قلبهای همه عاری از عداوت باشند.
خدایا عاشق بودن به خودت را به ما یاد بده
خدایا تحمل ما را در برابر زخم زبانها و سوء ظن های دیگران افزایش بده تا در این مواقع بتوانیم خود را کنترول کنیم
خدایا اشک را بر ما ارزانی دار تا هر وقت دلهای ما  از فکرهای بیجای یک عده شکست مرهمی برای قلب ما باشه
خدایا جز نام خودت در قلبم نگذار
!

خدا حافظ تا دیدار بعدی 

+ نوشته شده در  Mon 5 Sep 2005ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط  علی حکمت  |